مرد مسنی به همراه پسر ٢۵ سالهاش در قطار نشسته بود. در حالی که مسافران در صندلیهای خود نشسته بودند، قطار شروع به حرکت کرد.
به محض شروع حرکت قطار پسر ٢۵ ساله که کنار پنجره نشسته بود پر از شور و هیجان شد. دستش را از پنجره بیرون برد و در حالی که هوای در حال حرکت را با لذت لمس میکرد فریاد زد: پدر نگاه کن درختها حرکت میکنن. مرد مسن با لبخندی هیجان پسرش را تحسین کرد.
کنار مرد جوان، زوج جوانی نشسته بودند که حرفهای پدر و پسر را میشنیدند و از حرکات پسر جوان که مانند یک کودک ۵ ساله رفتار میکرد، متعجب شده بودند.
ناگهان جوان دوباره با هیجان فریاد زد: پدر نگاه کن دریاچه، حیوانات و ابرها با قطار حرکت میکنند.
زوج جوان پسر را با دلسوزی نگاه میکردند.
باران شروع شد چند قطره روی دست مرد جوان چکید.
او با لذت آن را لمس کرد و چشمهایش را بست و دوباره فریاد زد: پدر نگاه کن باران میبارد، آب روی من چکید.
زوج جوان دیگر طاقت نیاورند و از مرد مسن پرسیدند: چرا شما برای مداوای پسرتان به پزشک مراجعه نمیکنید؟
مرد مسن گفت: ما همین الان از بیمارستان بر میگردیم. امروز پسر من برای اولین بار در زندگی میتواند ببیند .
قطاری كه به مقصد خدا می رفت، لختی در ایستگاه دنیا توقف كرد
و پیامبر رو به جهانیان كرد و گفت:
مقصد ما خداست. كیست كه با ما سفر كند؟
كیست كه رنج و عشق توامان بخواهد ؟
كیست كه باور كند دنیا ایستگاهی است تنها برای گذشتن ؟
قرن ها گذشت اما از بیشمار آدمیان جز اندكی بر آن قطار سوار نشدند از جهان تا خدا هزار ایستگاه بود.
در هر ایستگاه كه قطار می ایستاد، كسی كم می شد قطار می گذشت و سبك می شد، زیرا
سبكی قانون راه خداست .
قطاری كه به مقصد خدا می رفت، به ایستگاه بهشت رسید. پیامبر گفت اینجا بهشت است .
مسافران بهشتی پیاده شوند، اما اینجا ایستگاه آخر نیست .
مسافرانی كه پیاده شدند، بهشتی شدند. اما اندكی، باز هم ماندند، قطار دوباره راه افتاد و
بهشت جا ماند.
آنگاه خدا رو به مسافرانش كرد و گفت :
درود بر شما، راز من همین بود.آن كه مرا می خواهد، در ایستگاه بهشت پیاده نخواهد شد .
و آن هنگام كه قطار به ایستگاه آخر رسید دیگر نه قطاری بود و نه مسافری .
گفتم: خدای من، دقایقی بود در زندگانیم که هوس می کردم سر سنگینم را که پر از دغدغه دیروز بود و هراس فردا، بر شانه های صبورت بگذارم، آرام برایت بگویم و بگریم، در آن لحظات شانه های تو کجا بود؟
گفت: عزیزتر از هر چه هست، تو نه تنها در آن لحظات دلتنگی، که در تمام لحظات بودنت برمن تکیه کرده بودی، من آنی خود را از تو دریغ نکرده ام که تو اینگونه هستی... من همچون عاشقی که به معشوق خویش می نگرد، با شوق تمام لحظات بودنت را به نظاره نشسته بودم
گفتم: پس چرا راضی شدی من برای آن همه دلتنگی، اینگونه زار بگریم؟
گفت: عزیزتر از هر چه هست، اشک تنها قطره ای است که قبل از آنکه فرود آید عروج می کند، اشکهایت به من رسید و من یکی یکی بر زنگارهای روحت ریختم تا باز هم از جنس نور باشی و از حوالی آسمان، چرا که تنها اینگونه می شود تا همیشه شاد بود.
گفتم: آخر آن چه سنگ بزرگی بود که بر سر راهم گذاشته بودی؟
گفت: بارها صدایت کردم، آرام گفتم از این راه نرو که به جایی نمی رسی، تو هرگز گوش نکردی و آن سنگ بزرگ فریاد بلند من بود که عزیزتر از هر چه هست از این راه نرو که به ناکجاآباد هم نخواهی رسید.
گفتم: پس چرا آن همه درد در دلم انباشتی؟
گفت: روزیت دادم تا صدایم کنی، چیزی نگفتی، پناهت دادم تا صدایم کنی، چیزی نگفتی، بارها گل برایت فرستادم، کلامی نگفتی، می خواستم برایم بگویی و حرف بزني. آخر تو بنده ی من بودی چاره ای نبود جز نزول درد که تنها اینگونه شد تو صدایم کردی.
گفتم: پس چرا همان بار اول که صدایت کردم درد را از دلم نراندی؟
گفت: اول بار که گفتی خدا آن چنان به شوق آمدم که حیفم آمد بار دگر خدای تو را نشنوم، تو باز گفتی خدا و من مشتاق تر برای شنیدن خدایی دیگر، من می دانستم تو بعد از علاج درد بر خدا گفتن اصرار نمی کنی وگرنه همان بار اول شفایت می دادم.
گفتم: مهربانترین خدا، دوست دارمت ...
گفت: عزیز تر از هر چه هست من دوست تر دارمت....
يک روز يک دختر کوچک در آشپزخانه نشسته بود
و به مادرش که داشت آشپزى مىکرد نگاه مىکرد.
ناگهان متوجه چند تار موى سفيد در بين موهاى مادرش شد.
از مادرش پرسيد: مامان! چرا بعضى از موهاى شما سفيده؟
مادرش گفت: هر وقت تو يک کار بد مىکنى و باعث ناراحتى من مىشوی،
يکى از موهايم سفيد مىشود.
دختر کوچولو کمى فکر کرد و گفت: حالا فهميدم چرا همه موهاى مامان بزرگ سفيد شده!
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
عکاس سر کلاس درس آمده بود تا از بچههاى کلاس عکس يادگارى بگيرد.
معلم هم داشت همه بچهها را تشويق ميکرد که دور هم جمع شوند.
معلم گفت: ببينيد چقدر قشنگه که سالها بعد وقتى همهتون بزرگ شديد
به اين عکس نگاه کنيد و بگوئيد: اين احمده، الان دکتره. يا اون مهرداده، الان وکيله.
يکى از بچهها از ته کلاس گفت: اين هم آقا معلمه، الان مرده.
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
معلم داشت جريان خون در بدن را به بچهها درس مىداد.
براى اين که موضوع براى بچهها روشنتر شود گفت: بچهها!
اگر من روى سرم بايستم، همان طور که مىدانيد خون در سرم جمع مىشود
و صورتم قرمز مىشود.
بچهها گفتند: بله.
معلم ادامه داد: پس چرا الان که ايستادهام خون در پاهايم جمع نمىشود؟
يکى از بچهها گفت: براى اين که پاهاتون خالى نيست.
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
بچهها در ناهارخورى مدرسه به صف ايستاده بودند.
سر ميز يک سبد سيب بود که روى آن نوشته بود: فقط يکى برداريد،
خدا ناظر شماست.
در انتهاى ميز يک سبد شيرينى و شکلات بود.
يکى از بچهها رويش نوشت: هر چند تا مىخواهيد برداريد! خدا مواظب سيبهاست.
" حميد مصدق خرداد 1343"
تو به من خنديدي و نمي دانستي
من به چه دلهره از باغچه همسايه سيب را دزديدم
باغبان از پي من تند دويد
سيب را دست تو ديد
غضب آلود به من كرد نگاه
سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاك
و تو رفتي و هنوز،
سالهاست كه در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تكرار كنان مي دهد آزارم
و من انديشه كنان غرق در اين پندارم
كه چرا باغچه كوچك ما سيب نداشت

" جواب زيباي فروغ فرخ زاد به حميد مصدق"
من به تو خنديدم
چون كه مي دانستم
تو به چه دلهره از باغچه همسايه سيب را دزديدي
پدرم از پي تو تند دويد
و نمي دانستي باغبان باغچه همسايه
پدر پير من است
من به تو خنديدم
تا كه با خنده تو پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم
بغض چشمان تو ليك لرزه انداخت به دستان من و
سيب دندان زده از دست من افتاد به خاك
دل من گفت: برو
چون نمي خواست به خاطر بسپارد گريه تلخ تو را ...
و من رفتم و هنوز سالهاست كه در ذهن من آرام آرام
حيرت و بغض تو تكرار كنان
مي دهد آزارم
و من انديشه كنان غرق در اين پندارم
كه چه مي شد اگر باغچه خانه ما سيب نداشت
بشناسیم خدا را و بفهمیم که یک عمر چه غافل بودیم ،
می شود آسان رفت ، می شود کاری کرد که رضا باشد او ،
ای سبک بال در این راه شگرف ، در دعای سحرت در مناجات خدایی شدنت
هرگز از یاد مبر من جا مانده
بسی محتاجم ...![]()
سازنده ترين کلمه" گذشت" است... آن را تمرين کن.
پر معني ترين کلمه"ما" است... آن را بکار ببند.
عميق ترين کلمه "عشق" است... به آن ارج بنه.
بي رحم ترين کلمه "تنفر" است... از بين ببرش.
سرکش ترين کلمه "هوس" است... با آن بازي نکن .
خودخواهانه ترين کلمه" من" است... از آن حذر کن.
ناپايدارترين کلمه "خشم" است... آن را فرو ببر.
بازدارنده ترين کلمه "ترس" است... با آن مقابله کن.
با نشاط ترين کلمه "کار" است... به آن بپرداز.
پوچ ترين کلمه "طمع" است... آن را بکش.
سازنده ترين کلمه "صبر" است... براي داشتنش دعا کن.
روشن ترين کلمه "اميد" است... به آن اميدوار باش.
ضعيف ترين کلمه "حسرت" است... آن را نخور .
تواناترين کلمه "دانش" است... آن را فراگير.
محکم ترين کلمه "پشتکار" است... آن را داشته باش.
سمي ترين کلمه "غرور" است... بشکنش .
سست ترين کلمه "شانس" است... به اميد آن نباش.
بي احساس ترين کلمه "بي تفاوتي" است... مراقب آن باش.
دوستانه ترين کلمه "رفاقت" است... از آن سوءاستفاده نکن .
زيباترين کلمه "راستي" است... با آن روراست باش.
زشت ترين کلمه "دورويي" است... يک رنگ باش.
ويرانگرترين کلمه "تمسخر" است... دوست داري با تو چنين کنند؟
موقرترين کلمه "احترام" است... برايش ارزش قائل شو.
آرام ترين کلمه "آرامش" است... به آن برس.
عاقلانه ترين کلمه "احتياط" است... حواست را جمع کن.
دست و پاگيرترين کلمه "محدوديت" است... اجازه نده مانع پيشرفتت بشود.
سخت ترين کلمه "غيرممکن" است... وجود ندارد .
مخرب ترين کلمه "شتابزدگي" است... مواظب پل هاي پشت سرت باش .
تاريک ترين کلمه "ناداني" است... آن را با نور علم روشن کن.
کشنده ترين کلمه "اضطراب" است... آن را ناديده بگير .
صبورترين کلمه "انتظار" است... منتظرش باش.
بي ارزش ترين کلمه "انتقام" است... بگذار و بگذر.

آيا سقفي بالاي سرت هست؟
ناني براي خوردن
لباسي براي پوشيدن
و ساعتي براي خوابيدن داري؟ آري
نامي براي خوانده شدن
کتابي براي آموختن
و دانشي براي ياد دادن داري؟ آري
بدني سالم براي برداشتن سبد يک پيرزن.
سقفي براي شاد کردن يک کودک
دهاني براي خنديدن و خنداندن داري؟ آري
لحظهاي براي حس کردن
قلبي براي دوست داشتن
و خدايي براي پرستيدن داري؟ آري
"پس خوشبختي بسيار خوشبخت"
سالهاي بسيار دور پادشاهي زندگي ميكرد كه وزيري داشت.
وزير همواره ميگفت: هر اتفاقي كه رخ ميدهد به صلاح ماست.
روزي پادشاه براي پوست كندن ميوه كارد تيزي طلب كرد اما در حين بريدن ميوه انگشتش را بريد،وزير كه در آنجا بود گفت: نگران نباشيد تمام چيزهايي كه رخ ميدهد در جهت خير و صلاح شماست !
پادشاه از اين سخن وزير برآشفت و از رفتار او در برابر اين اتفاق آزرده خاطر شد و دستور زنداني كردن وزير را داد...
چند روز بعد پادشاه با ملازمانش براي شكار به نزديكي جنگلي رفتند. پادشاه در حالي كه مشغول اسب سواري بود راه را گم كرد و وارد جنگل انبوهي شد و از ملازمان خود دور افتاد.

در حالي كه پادشاه به دنبال راه بازگشت بود به محل سكونت قبيلهاي رسيدكه مردم آن در حال تدارك مراسم قرباني براي خدايانشان بودند.
زماني كه مردم پادشاه خوش سيما را ديدند خوشحال شدند زيرا تصور كردند وي بهترين قرباني براي تقديم به خداي آنهاست!!!
آنها پادشاه را در برابر تنديس الهه خود بستند تا وي را بكشند، اما ناگهان يكي از مردان قبيله فرياد كشيد : چگونه ميتوانيد اين مرد را براي قرباني كردن انتخاب كنيد در حالي كه وي بدني ناقص دارد، به انگشت او نگاه كنيد !!!
به همين دليل وي را قرباني نكردند و آزاد شد. پادشاه كه به قصر رسيد وزير را فراخواند و گفت:اكنون فهميدم منظور تو از اينكه ميگفتي هر چه رخ ميدهد به صلاح شماست چه بوده زيرا بريده شدن انگشتم موجب شد زندگيم نجات يابد.
اما در مورد تو چي؟ تو به زندان افتادي اين امر چه خير و صلاحي براي تو داشت؟!!
وزير پاسخ داد: پادشاه عزيز مگر نميبينيد،اگر من به زندان نمي افتادم مانند هميشه در جنگل به همراه شما بودم در آنجا زماني كه شما را قرباني نكردند مردم قبيله مرا براي قرباني كردن انتخاب ميكردند.
بنابراين ميبينيد كه حبس شدن نيز براي من مفيد بود!!!
ايمان قوي داشته باشيد و بدانيد هر چه رخ ميدهد خواست خداوند است .

من بزرگترین یاور و سنگین ترین بار روی دوشتان هستم. من یا شما را به جلو هل می دهم یا شما را تا مرز شکست عقب می کشم . من کاملا تحت فرمان شما هستم . شما می توانید نیمی از کارهایتان را به من بسپارید و خیالتان راحت باشد که می توانم آن ها را با سرعت و به درستی انجام دهم . مدیریت من آسان است . کافیست در برخورد بامن صرفا قاطع باشید. دقیقا به من نشان دهید که می خواهید هر کار چه طور انجام شود و من پس از چند بار تمرین از طرف شما ، به صورت خودکار آن را انجام خواهم داد .
من خدمتگزار تمام انسانهای بزرگ و همه انسانهای شکست خورده هستم . بزرگان را من بزرگ کرده ام و شکست خوردگان را من به ورطه شکست کشانده ام .
من ماشین نیستم اما با دقت ماشین به علاوه هوش انسانی کار می کنم . می توانید از من در جهت سود یا زیان خود استفاده کنید، برای من تفاوتی نمی کند!
مرا در خدمت بگیرید ، آموزش دهید ، با من قاطع باشید ، تا من جهان را زیر گامهای شما قرار دهم و مرا دست کم بگیرید تا شما را نابود کنم !
آیا مرا می شناسید؟

*** من "عادت" هستم ***
خبر خوش این است که هر چه قدر هم زندگی پیچیده شود و یا هر چه مسایل دشوار به نظر برسد ، خوب فکر کردن وضعیت را تغییر می دهد ، به شرطی که آن را به جزیی ثابت از زندگی خود تبدیل کنید. هر چه بیشتر خود را وقف تفکر درست کنید ، افکار خوب بیشتری به ذهنتان خطور می کند .
موفقیت به سراغ کسانی می آید که کارهایی را از روی عادت انجام می دهند که افراد نا موفق انجام نمی دهند.
موفقیت نتیجه "عادت خوب فکر کردن" است .
هر چه بیشتر خود را با خوب فکر کردن درگیر کنید ، افکار خوب بیشتری به ذهنتان می رسد .
مانند این است که ارتش انبوهی از ایده ها را تولید می کنید که تقریبا دست یابی به هر چیزی برای آن ممکن است . همان طور که ویکتور هوگو می گوید:
" در برابر هجوم ارتش ها می توان مقاومت کرد ، اما در برابر هجوم افکار نه."
برگرفته از کتاب : هنر اندیشیدن نویسنده :جان.سی.مکسول مترجم:معین خانلری
پ.ن: سلام به دوستان گل سرخ . به خاطر یک مسابقه که قراره در محل کارم برگزار بشه، توفیق اجباری نصیبم شد که کتاب هنر اندیشیدن رو بخونم . البته هنوز کامل نخوندمش . اما از همون چند صفحه ای که خوندم مطلب بالا رو برای نوشتن در این پست انتخاب کردم. امیدوارم براتون مفید باشه.![]()
